فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

سید بن طاووس
بامداد عاشورا
در بامداد عاشورا، سپاه عُمر سعد سوار شدند و حسین علیه‏السلام [یکی از یاران خود به نام] بُرَیر را به سوی آنان فرستاد. بریر آنان را موعظه کرد و مطالبی را به ایشان تذکّر داد، ولی اعتنا نکردند و در آنان اثر نکرد. پس از آن حسین علیه‏السلام بر مرکب خود سوار شد و عمر سعد را دعوت به سکوت کرد و فرمود: ای مردم! بیچارگی و هلاکت بر شما باد که در حال سرگردانی از ما یاری خواستید و ما با شتاب برای یاری شما شتافتیم، ولی شمشیری را که سوگند یاد کرده بودید در یاری ما به کار برید، برای کشتن ما به دست گرفتید... .
عمر سعد [در بامداد عاشورا [به جلو آمد و تیری به سوی اصحاب حسین علیه‏السلام و خیمه آنان پرتاب کرد و گفت: ای مردم! نزد امیر شهادت دهید که من نخستین کسی بودم که به سوی حسین علیه‏السلام تیر انداختم. و به دنبال آن، تیرها مانند باران از طرف سپاه عمر بن سعد باریدن گرفت.
مباهله در میدان جنگ
در روز عاشورا بُریر که مردی زاهد و پارسا بود، وارد میدان شد. یزید بن معقل برای مبارزه با او به میدان شتافت. با یکدیگر قرار گذاشتند مباهله کنند و از خدا بخواهند که هر کدام از آنان باطل است به دست دیگری کشته شود. با همین قرار، به جنگ درآمدند. بریر او را به قتل رسانید و به جنگ ادامه داد تا به شهادت نایل آمد.
زن و شوهر مجاهد
وهب با مادر و همسرش به کربلا آمده بود. او در [روز] عاشورا به میدان آمد و جنگ نمایانی کرد و کوشش فراوانی در رزم و جهاد نمود، سپس به سوی مادر و همسرش بازگشت و گفت: «مادر جان! آیا از من راضی شدی یا نه؟» مادرش گفت: من از تو راضی نمی‏شوم، مگر آنکه در یاری حسین» علیه‏السلام کشته شوی.
وهب به میدان بازگشت و جنگید تا دستش از بدن جدا شد. همسرش عمودی به دست گرفت و به سوی او آمد در حالی که می‏گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، در یاری اهل بیت پاک و حرم محترم رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله جنگ کن. وهب آمد تا او را به خیمه زن‏ها برگرداند، همسر او دست برد و دامان او را گرفت و گفت: بر نمی‏گردم تا بمیرم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زن‏ها برگرد. همسر وهب مراجعت نمود، ولی وهب جنگید تا به شهادت رسید.
ادب غلام سیاه
چون غلام ابوذر ـ که غلام سیاه‏رنگی بود ـ در روز عاشورا پیش آمد، حسین علیه‏السلام به او فرمود: من به تو اذن دادم که از این زمین بیرون بروی و جان خود را حفظ کنی، زیرا تو آمدی تا به عافیت و خوشی برسی، در راه ما خود را مبتلا مساز.» غلام گفت: «ای پسر پیغمبر! آیا رواست من در زمان خوشی و نعمت، نان‏خور شما باشم و در سختی شما را تنها بگذارم... نه، به خدا قسم از شما دور نمی‏شوم تا اینکه خون خویش را با خون پاک شما در آمیزم» پس از آن به جنگ پرداخت و جنگید تا کشته شد.
طفل شیرخوار
حسین علیه‏السلام بعد از ظهر عاشورا به خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: فرزند کوچک مرا بده تا با او وداع کنم. طفل را روی دست گرفت و خواست او را ببوسد که ناگاه حرمله (لعنه اللّه علیه) او را هدف تیر قرار داد، آن تیر در حلق کودک جا گرفت و از دنیا رفت.
حسین علیه‏السلام فرمود: این طفل را بگیر. و دست خود را زیر خونِ گلوی او می‏گرفت و چون دستش از خون لبریز می‏شد به سوی آسمان می‏پاشید و می‏فرمود: این مصیبت‏ها بر من سهل است، زیرا در راه خداست و خدای من می‏بیند.
غروب خورشید
امام حسین علیه‏السلام پس از شهادت یارانش به دشمن حمله‏ور شد و لشکر نیز حمله را آغاز کرد. در آن موقع حسین علیه‏السلام جرعه آبی می‏طلبید ولی مضایقه کردند و او را آب ندادند تا ۷۲ زخم بر بدن شریفش وارد شد.
چون ضعف بر او غلبه کرد، لحظه‏ای ایستاد تا استراحت کند، همان طوری که ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد و خون از پیشانی‏اش جاری گشت. دامان جامه خود را گرفت که خون از پیشانی پاک کند، ناگاه تیر سه شعبه زهرآلودی رسید و به قلب آن حضرت فرو رفت. پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری گردید. در اثر آن، قدرت جنگ از او سلب شد و متوقف شد. در آن حین شخصی به نزد حسین علیه‏السلام آمد و زبان به دشنام او گشود و با شمشیر بر سر آن حضرت زد و عمّامه را شکافت و بر سرش نیز وارد آمد و عمامه‏اش پر از خون شد. حسین علیه‏السلام با دستمالی سر خود را بست و عمامه را بر سر نهاد و سه کس شمشیر و نیزه‏ای بر حسین علیه‏السلام وارد کردند و سنان یا شمر، شمشیر بر گلوی حسین زد و آن سر مقدس را از بدن جدا کرد.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

این محبت موجب مى‏شود که زائر، آن بزرگان را الگوى خویش سازد و در جهت همسویى فکرى و عملى با آنان بکوشد. همچنان که در قسمتى از زیارت، از خدا مى‏خواهد زندگى و مرگش را یکسره همانند آنان قرار دهد: "اللهم اجعل محیاى محیا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد." از آن جا که این محبت به خاطر خداوند است و خاندان عصمت از آن جهت که‏ الهى و منسوب به او هستند، محبوب واقع شده‏اند مایه تقرب به خداوند است. در قسمتى از این زیارت چنین مى‏خوانیم: "اللهم انى اتقرب الیک بالموالاه لنبیک و آل نبیک."

*پیام های عاشورا





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد.

ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.

حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.

... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.

حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:

" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".

آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"

آخرين آزمايش

حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.

اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.

حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:

1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."

2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."

آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.

3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.

4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.

5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.

6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.

محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.

امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.

آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."

همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟

طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.

 

منبع : کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام ، از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 198.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

ميان حضرت عيسي و سيدالشهدا (ع) شباهت‌هاي بسياري است.

الف: حضرت مريم (س) صديقه امت مسيحيت است. (  آيه 57 سوره‌ي مائده )
حضرت زهرا (س) نيز صديقه طاهره امت اسلام است. درباره هر دو بتول عذرا گفته شده است.

ب: شباهت ديگر در مدت حمل است. در کتاب نفس‌المهموم و بحار جلد 10 آمده است که طول مدت حمل امام سوم شيعيان 6 ماه بود. هيچ کس 6 ماهه متولد نشد که در عين حال بماند؛ مگر حسين و عيسي.
عيسي گفت: اني عبدالله و امام (ع) فرمود: اني من المسلمين.

ج: شباهت ديگر آنها در عقيده‌اي است که مردم در مسأله تفديه پيدا کردند و خيال کردند که آنها کشته شدند که گناه ديگران را به گردن بگيرند و ديگران آزاد باشند و تکليف ساقط شد.
درباره‌ي عيسي اصل کشته شدن دروغ است و درباره سيدالشهداء (ع) فلسفه کشته شدن اين نبود.
به قول مولوي: زان‌که از قرآن بسي گمره شدند ... يعني هر دو وجود برکت‌خيز فوق‌العاده شدند.

د: شباهت ديگر آن است که مسيحيان و مسلمانان، ولادت و عروج اين دو عزيز را بزرگ مي‌شمارند.
شايد شباهت بين عيسي و سيدالشهداء در يک امر ديگر هم باشد و آن عدم سابقه اسمي است و شايد اين جهت مربوط به يحيي باشد نه عيسي،

و:
در اين صورت شباهت بين حسين (ع) و يحيي است چرا که هر دو شهيد امر به معروف و نهي از منکرند.

ه: شباهت ديگر بين آنها در انصار و حواريين است.

منبع: کتاب حماسه حسینی

 

* امام حسین (ع)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

    « بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »
امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.
و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

* امام حسین (ع)


منبع: خبرگزاري سلام





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


اين مرد مي‌جنگد تا شهيد مي‌شود. اباعبدالله او را بي‌پاداش نگذاشت. فوراً خود را بر بالين اين مرد بزرگوار رساند. برايش غزل خواند: « وَ نِعْمَ اللحُرُْ حُرُّ بَني رياحٍ. »
اين حرّ رياحي، چه حرّ خوبي است. مادرش عجب اسم خوبي برايش انتخاب کرده است. روز اول گفت: « حرّ، آزادمرد. » راستي که تو آزاد مرد بودي.
حسين است، بزرگوار و شريف است تا حدّي که مي‌تواند، اصحاب خود را تفقّد مي‌کند. اين خودش امر به معروف و نهي از منکر است.
کساني که حسين (ع) ، خود را به بالين آنها رساند، مختلف بودند. هر کس در يک وضعي قرار داشت، وقتي امام وارد مي‌شد، يکي هنوز زنده بود و با‌ آقا صحبت مي‌کرد، ديگري در حال جان دادن بود.

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


اباعبدالله يک وقت مي‌بيند در اين صحنه، جزء افرادي که آمده‌اند و از او اجازه مي‌خواهند، بک بچه ده دوزاده ساله است که شمشير به کمرش بسته است. آمد خدمت آقا عرض کرد: « اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه ».
اين طفل کسي است که قبلاً پدرش شهيد شده است. فرمود: تو کودکي، نرو. عرض کرد: اجازه دهيد، من مي‌خواهم بروم. فرمود: من مي‌ترسم مادرت راضي نباشد. گفت: با اباعبدالله « اِنَّ اُمّي اَمَرَتْني » مادرم به من فرمان داده و گفته است بايد بروي، اگر خودت را فداي حسين نکني، از تو راضي نيستم.
اين طفل آن چنان باادب است، آن چنان باتربيت است که افتخاري درست کرد که احدي درست نکرده بود. هرکسي که به ميدان مي‌رفت، خودش را معرفي مي‌کرد. در عرب رسم خوبي بود که افراد خود را معرفي مي‌کردند و به همين جهت که اين طفل، خود را معرفي نکرد، در تاريخ مجهول مانده که پسر کدام يک از اصحاب بوده است.
مقاتل او را نشناخته‌اند. فقط نوشته‌اند: « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه » چرا؟
آيا رجز نخوانده؟ رجز خواند، امّا ابتکاري به خرج داد و رجز را طور ديگري خواند، ابتکاري که هيچ کس به خرج نداده بود. اين طفل وقتي به ميدان رفت، شروع کرد به رجز خواندن. گفت:
« اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ » ايّهاالناس، من کسي هستم که آقايش حسين است و براي معرفي من همين کافي است.
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ
سُرورُ فؤادِ البَشيرِ النّذير

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


جناب عبدالله‌بن عمير کلبي، يکي از افرادي است که در کربلا، هم زنش همراهش بود و هم مادرش.
مرد خيلي قوي و شجاعي بود. وقتي مي‌خواهد به ميدان برود، زن او مانع مي‌شود؛ «کجا مي روي؟ من را به کي مي‌سپاري؟ ( تازه زفاف کرده بود ) پس من چه کنم؟ »
فوراً مادرش آمد و گفت:
« پسرم مبادا حرف زنت را بشوني. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فداي حسين نکني، شير پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. »
اين مرد بزرگ مي‌رود، مي‌جنگد تا شهيد مي‌شود.
بعد همين زن عمود، خيمه‌اي را برمي‌دارد و به دشمن حمله مي‌کند.
اباعبدالله فرياد مي‌کند: « اي زن، برگرد، خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت مي‌کند.
سري که در راه خدا داديم، پس نمي‌گيريم
ولي دشمن رذالت مي‌کند. سر اين مرد بزرگ را از بدن جدا و براي مادرش پرتاب مي‌کنند:
« بيا بچّه‌ات را تحويل بگير. »
سرِ جوانش را بغل مي‌گيرد، به سينه مي‌چسباند، مي بوسد، مرحبا پسرم، آفرين پسرم، حالا ديگر من از تو راضي شدم و شيرم را به تو حلال کردم.
بعد از آن به طرف لشکر دشمن مي‌اندازد و مي‌گويد: « ما چيزي را که در راه خدا داده‌ايم، پس نمي‌گيريم. »

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

در ميان کساني که اباعبدالله (ع) خود را بر بالين آنها رسانيد، هيچ کس وضعي دلخراش‌تر و جانسوزتر از برادرش ابالفضل‌العبّاس براي او نداشت. برادري که حسين (ع) خيلي او را دوست مي‌دارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمؤمنين است. در جايي نوشته‌اند: اباعبدالله (ع) به او گفت:
برادرم: « بِنَفسي اَنْتَ » عباس جانم ! جان من به قربان تو. اين خيلي مهم است.
عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله، کوچک‌تر بود. ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عبّاس يک مرد جوان 34 ساله بود. )
اباعبدالله، به منزله‌ي پدر اباالفضل از نظر سنّي و تربيتي به شمار مي‌رفت. آن وقت به او مي‌گويد:
« برادر جان ! « بِنَفسي اَنْتَ » اي جان من به قربان تو ! »

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مردي از اصحاب اباعبدالله به نام عابس‌بن ابي شبيب شاکري، که خيلي شجاع بود و آن حماسه حسيني هم در روحش بود، آمد وسط ميدان ايستاد، هماورد طلبيد.
کسي جرأت نکرد بيايد، اين مرد ناراحت و عصباني شد و برگشت، خود را از سر برداشت.
زره را از بدن بيرون آورد، چکمه را از پا بيرون کرد و لُخت به ميدان آمد و گفت: « حالا بياييد با عابس بجنگيد.»
باز هم جرأت نکردند. بعد دست به يک عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و کلوخ و شمشير شکسته‌ها را به سوي اين مرد بزرگ پرتاب کردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند. ( جوشن زبر گرفت که ما هم نه ماهيم. )
اصحاب اباعبدالله در روز عاشورا، خيلي مردانگي نشان دادند؛ خيلي صفا و وفا، نشان دادند. هم زنان و هم مردان آنها واقعاً تابلوهايي در تاريخ بشريت ساختند که بي‌نظير است. اگر اين تابلوها در تاريخ فرنگي‌ها مي‌بود، آن وقت مي‌ديديد از آنها چه مي‌ساختند.

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


در روز عاشورا مقداري از رذالت‌هاي عمرسعد، معلول اين بود که فکر مي‌کرد ممکن است گزارش‌هاي گذشته به ابن‌زياد رسيده باشد که عمرسعد، تعلل مي‌ورزد و يک مقدار هواخواه حسين بوده است.
لذا براي اين که خودش را از روسياهي نزد ابن‌زياد بيرون بياورد، يک سلسله رذالت‌ها کرد؛ براي اينکه آنها را براي اين‌زياد نقل کنند، وقتي که دو طرف در مقابل يکديگر ايستادند، به تيراندازهاي خود گفت: آماده باشيد. همه آماده شدند. اولين کسي که تير را به کمان کرد و به طرف خيام حسيني انداخت، خود او بود. بعد فرياد زد:
« ايها‌ الناس، همه نزد عبيدالله زياد شهادت بدهيد که اول کسي که به طرف حسين تير انداخت، من بودم !

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


پيرامون زنان در حادثه كربلا در دو محور سخن مي‏توان گفت: يكي آن كه آنان چند نفر و چه كساني بودند، ديگر آن كه چه نقشي داشتند. زناني كه در كربلا حضور داشتند، برخي از اولاد علي«ع» بودند، و برخي جز آنان، چه از بني هاشم يا ديگران. زينب، ام كلثوم، فاطمه، صفيه، رقيه و ام هاني، از اولاد اهل بيت عليهم السلام بودند، فاطمه و سكينه، دختران سيد الشهدا«ع» بودند، رباب، عاتكه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل، فضه نوبيه، كنيز خاص امام حسين«ع» و مادر وهب بن عبد الله نيز از زنان حاضر در كربلا بودند.(1) 5 نفر زن كه از خيام حسيني به طرف دشمن بيرون آمدند، عبارت بودند از: كنيز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله كلبي، مادرعبد الله كلبي، مادر عمر بن جناده، زينب كبري«ع». زني كه در عاشورا شهيد شد، مادر وهب بود، بانوي نميريه قاسطيه، زن عبد الله بن عمير كلبي كه بر بالين شوهر آمد و از خدا آرزوي شهادت كرد و همانجا با عمود غلام شمر كه بر سرش فرود آورد، كشته شد.
در عاشورا دو زن از فرط عصبيت و احساس، به حمايت از امام برخاستند و جنگيدند:
يكي مادر عبد الله بن عمر كه پس از شهادت فرزند، با عمود خيمه به طرف دشمن روي كرد و امام او را برگرداند. ديگري مادر عمرو بن جناده كه پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت و مردي را به وسيله آن كشت، سپس شمشيري گرفت و با رجزخواني به ميدان رفت، كه امام حسين«ع» او را به خيمه‏ها برگرداند.(2) دلهم، دختر عمر(همسر زهير بن قين) نيز در راه كربلا به اتفاق شوهرش به كاروان حسيني پيوست. زهير بيشتر تحت تأثير سخنان همسرش حسيني شد و به امام پيوست. رباب، دختر امرء القيس كلبي،همسر امام حسين«ع» نيز در كربلا حضور داشت، مادر سكينه و عبد الله. زني از قبيله بكر بن وائل نيز حضور داشت، كه ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولي هنگام حمله سپاهيان كوفه به خيمه‏هي اهل بيت، شمشيري برداشت و رو به خيمه‏ها آمد و آل بكر بن وائل را به ياري طلبيد.
زينب كبري و ام كلثوم، دختران اميرالمؤمنين«ع»،همچنين فاطمه دختر امام حسين«ع» نيز جزو اسيران بودند و در كوفه و... سخنرانيهي افشاگر داشتند. مجموعه اين بانوان، همراه كودكان خردسال، كاروان اسري اهل بيت را تشكيل مي‏دادند كه پس از شهادت امام و حمله سپاه كوفه به خيمه‏ها، ابتدا در صحرا متفرق شدند، سپس به صورت گروهي و اسير به كوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.
اما درباره حضور اين زنان در حادثه عاشورا بيشتر به محور«پيام رساني» بايد اشاره كرد. البته جهات ديگري نيز وجود داشت كه فهرست وار به آنها اشاره مي‏شود كه هر كدام مي‏تواند به عنوان«درس» مورد توجه باشد:
ـ مشاركت زنان در جهاد: شركت در جبهه پيكار و همدلي و همراهي با نهضت مردانه امام حسين و مشاركت در ابعاد مختلف آن از جلوه‏هي اين حضور است. چه همكاري طوعه در كوفه با نهضت مسلم، چه همراهي همسران برخي از شهدي كربلا، چه حتي اعتراض و انتقاد برخي همسران سپاه كوفه به جنايتهي شوهرانشان مثل زن خولي.
- آموزش صبر: روحيه مقاومت و تحمل زنان- نسبت - به شهادتها در كربلا درس ديگر نهضت بود. اوج اين صبوري و پايداري در رفتار و روحيات زينب كبري«ع» جلوه ‏گر بود.
ـ پيام رساني: افشاگريهي زنان و دختران كاروان كربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدينه پاسداري از خون شهدا بود. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت، هم گفتگوهي پراكنده به تناسب زمان و مكان.
ـ روحيه بخشي: در بسياري از جنگها حضور تشويق آميز زنان در جبهه، به رزمندگان روحيه مي‏بخشيد. در كربلا نيز مادران و همسران بعضي از شهدا اين نقش را داشتند.
- پرستاري: رسيدگي به بيماران و مداوي مجروحان از نقشهي ديگر زنان در جبهه‏ها، از جمله در عاشوراست. نقش پرستاري و مراقبت حضرت زينب از امام سجاد«ع» يكي از اين نمونه‏هاست. (3)
ـ مديريت: بروز صحنه‏هي دشوار و بحراني، استعدادهي افراد را شكوفا مي‏سازد.
نقش حضرت زينب در نهضت عاشورا و سرپرستي كاروان اسرا، درس«مديريت در شرايط بحران» را مي‏آموزد. وي مجموعه بازمانده را در راستي اهداف نهضت، هدايت كرد و با هر اقدام خنثي كننده نتايج عاشورا از سوي دشمن، مقابله نمود و نقشه‏هي دشمن را خنثي ساخت.
ـ حفظ ارزشها: درس ديگر زنان قهرمان در كربلا، حفظ ارزشهي ديني و اعتراض به هتك حرمت خاندان نبوت و رعايت عفاف و حجاب در برابر چشمهي آلوده است. زنان اهل بيت، با آن كه اسير بودند و لباسها و خيمه‏هايشان غارت شده بود و با وضع نامطلوب در معرض ديد تماشاچيان بودند، اما اعتراض كنان، بر حفظ عفاف تأكيد مي‏ورزيدند. ام كلثوم در كوفه فرياد كشيد كه آيا شرم نمي‏كنيد بري تماشي اهل بيت پيامبر جمع شده‏ايد؟
وقتي هم در كوفه در خانه‏ي بازداشت بودند، زينب اجازه نداد جز كنيزان وارد آن خانه شوند. در سخنراني خود در كاخ يزيد نيز بر اينگونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض كرد:«ا من العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا قد هتكت ستورهن و ابديت وجوههن يحدو بهن الأعداء من بلد الي بلد و يستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و يتصفح وجوههن القريب و البعيد و الغائب و الشهيد...»(4) و نمونه‏هي ديگري از سخنان و كارها كه همه درس‏آموز عفت و دفاع از ارزشهاست.
ـ تغيير ماهيت اسارت: اسارت را به آزادي بخشي تبديل كردند و در قالب اسارت، به اسيران واقعي درس حريت و آزادگي دادند.
ـ عمق بخشيدن به بعد عاطفي و تراژديك كربلا: گريه‏ها، شيونها،عزاداري بر شهدا و تحريك عواطف مردم، به ماجري كربلا عمق بخشيد و بر احساسات نيز تأثير گذاشت واز اين رهگذر، ماندگارتر شد.


  پي‏نوشت ها:
   1ـ زندگاني سيد الشهدا،عماد زاده،ج 2، ص 124، به نقل از لهوف، كبريت احمر و انساب الأشراف.
   2ـ همان، ص 236.
   3- در اين زمينه ر.ك: مقاله «درسهي امدادگري در نهضت عاشورا» از مؤلف (مجله پيام هلال، شماره 26، شهريور1369).
   4ـ عوالم(امام حسين)، ص 403، حياة الامام الحسين،ج 3، ص 378.
   5- بر گرفته از فرهنگ عاشورا، جواد محدثي‏، صفحه 195.
 

* زنان و عاشورا





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

يکي از دوستان شيخ رجب علي خياط نقل مي‌کند که : همراه ايشان به کاشان رفتيم، عادت شيخ اين بود که هرجا وارد مي‌شد به زيارت اهل قبور مي‌رفت هنگامي که وار قبرستان کاشان شديم .
شيخ گفت:«السلام عليک يا اباعبدالله (ع)» چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:«بويي به مشامتان نمي‌رسد؟»
گفتيم :«نه! چه بويي؟»فرمود:«بوي سيب سرخ استشمام نمي‌کنيد؟»
گفتيم :«نه!»
قدري جلوتر آمديم و به مسئول قبرستان رسيديم ،جناب شيخ از او پرسيد:«امروز کسي را اينجا دفن کرده‌اند؟»
او پاسخ داد:«پيش پاي شما فردي را دفن کرده‌اند» و ما را سر قبر تازه‌اي برد. در آنجا همه ما بوي سيب سرخ را استشمام کرديم .
پرسيديم :« اين چه بويي است؟»
شيخ فرمود :«وقتي که اين بنده خدا را در اين جا دفن کرده‌ند وجود مقدس سيدالشهدا (ع) تشريف آورده‌اند اينجا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد».

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 
در اردوگاه موصل 4، برادري بود به نام عبدالله که چشم او به مرور زمان آن قدر ضعيف شد که عينک ته استکاني مي‌زد. بيش از هشتاد درصد بينايي خود را از دست داده بود.
اسيري ديگر به نام ياسر- که اکنون در عينک‌سازي کار مي‌کند- مددکار چشم‌پزشک عراقي بود. روزي عبدالله پيش ياسر مي‌رود و از او مي‌خواهد که پزشک عراقي وي را معاينه کند. ياسر هم به عبدالله نوبت مي‌دهد و روزي که پزشک به اردوگاه مي‌آيد، ايشان را نزد او مي‌برد. چشم پزشک هم به احترام ياسر، چشم عبدالله را معاينه‌اي دقيق مي‌کند و مي گويد : اين چشم، ديگر براي تو چشم نخواهد شد، حتي اگر متخصص‌ترين جراح آن را عمل کند.
مدتي مي‌گذرد تا اينکه نوبت زيارت عتبات عاليات، به اسراي موصل 4 مي‌رسد. عبدالله هم در جمع زائران به کربلا مي‌رود و توفيق پيدا مي‌کند قتلگاه شهداي کربلا را زيارت کند. او پس از زيارت،‌به همراه اسراي ديگر به اردوگاه برمي‌گردد.
شب بازگشت از کربلا، عبدالله در حالي که دلش گرفته بود، دو رکعت نماز مي‌خواند و پس از نماز با خدا راز و نياز مي‌کند و خدمت امام حسين (ع) عرض مي‌کند:
آقاجان! من تا حالا شفاي چشم و رفتن به ايران را از شما نخواستم. اين مدت، اسير بودم و وظيفه‌ام بود. که اسارت را بگذرانم و سعي من هميشه بر اين بوده که به وظيفه‌ي خود عمل کنم. امروز به برکت عنايت شما داريم به ايران مي‌رويم و من با اين چشم راهي ندارم جز اينکه دست گدايي پيش اين و آن دراز کنم و اين براي من سخت خواهد بود. اگر در اينجا بميرم برايم خيلي راحت‌تر است.
شما را قسم مي‌دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظري بفرمايي تا من بتوانم بينايي چشمم را از شما بگيرم که محتاج کسي نباشم. عبدالله پيشاني را بر روي مهر مي‌گذارد و اشک مي‌ريزد. سر را که بلند مي‌کند، مي‌بيند بينايي چشم او برگشته است. او شماره‌هاي ريزي که روز ظرفهاي غذاي آسايشگاه نوشته شده است را از دور مي‌بيند و به راحتي آنها را مي‌خواند.
فردا صبح، پيش ياسر ميرود و به او مي‌گويد : از دکتر عراقي بخواه تا يکبار ديگر چشمهاي مرا معاينه کند. پزشک مسيحي، به محض اينکه چشمهاي عبدالله را معاينه مي‌کند يک دفعه صدا مي‌زند : يا عيسي بن مريم! اين چشمها توانايي چشمهاي سالم يک جوان پانزده ساله را دارد. به هر حال، آن پزشک مسيحي اعتراف کرد چشمهاي عبدالله شفا يافته و اين کار حتي با عمل جراحي محال بوده است.
 

منبع :مطالب ارسالي از مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

نپاييد که اسبها همه در خون تپيدند و يلان، آنان که از تير دشمن رهيده بودند، پياده به لشکريان شيطان حمله بردند. از «ايوب بن مشرح» نقل کرده‌اند که همواره مي‌گفت: اسب حر بن رياحي را من کشتم، تيري به سوي مرکبش روانه کردم که در دل اسب نشست، اسب لرزشي به خود داد و شيهه‌اي کشيد و به رو درافتاد، ولکن خود حر کنار جست و با شمشير برهنه در کف حمله آورد ....
عمر سعد در اين انديشه ي حيله‌گرانه بود که اصحاب امام را در محاصره بگيرد،‌ اما خيمه‌ها مانع بود. فرمان داد که خيمه‌ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده ي امام حسين (ع) جمع بودند. خيمه‌ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوي خيمه سراي امام حمله بردند. شهر نهيب زد که آتش بياوريد تا اين خيمه را بر سر خيمه نشينانش بسوزانم. اهل حرم از نهيب شمر هراسان شدند و از خيمه بيرون ريختند. امام فرياد کشيد :«اي شمر، اين تويي که آتش مي‌خواهي تا سراپرده‌ي مرا با خيمه‌ نشينانش بسوزاني؟ خدايت به آتش بسوزاند.» «حميد بن مسلم» مي‌گويد:« من به شمر گفتم ‌: سبحان الله! آيا مي‌خواهي خويشتن را به کارهايي واداري که جز تو کسي در جهان نکرده باشد؟ سوزاندن به آتشي که جز آفريدگار، کسي را حقي بر آن نيست و ديگر، کشتن بچه‌ها و زنان؟ والله در کشتن اين مردان براي تو آن همه حسن خدمت هست که مايه خرسندي اميرت باشد». شمر پرسيد :«تو کيستي؟» و من او را جواب نگفتم. در اين اثناء شبث بن ربعي سر رسيد و به شمر گفت:«من گفتاري بدتر از گفتار تو و عملي زشت‌تر از عمل نديده‌ام. مگر تو زني ترسو شده‌اي؟» زهير بن قين با ده نفر از اصحاب خود رسيدند و به شمر و يارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خيمه‌ها پراکنده ساختند و :«ابوغره ضبابي» را کشتند.
با کشتن او ياوران شمر فزوني گرفتند و آخرالامر بجز زهير همه ي آن ده تن به شهادت رسيده بودند.
امام نگاهي به ظاهر کرد و نظري در باطن و گفت:«غضب خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت که عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آنگاه، که او را يکي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده‌اند...» و همچنان که محاسن خويش را در دست داشت گفت :‌«والله آنان را در آنچه مي‌خواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم ...» و سپس با فرياد بلند فرمود:«آيا فريادرسي نيست که به فرياد ما برسد؟ آيا ديگر کسي نيست که ما را ياري کند؟ کجاست آنکه از حرم رسول خدا دفاع کند؟» ... و صداي گريه از خيمه سراي آل الله برخاست.
ابوثمامه صائدي وقت زوال رايادآوري کرد. امام در آسمان تأملي کرد و گفت:«ذکر نماز کردي، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد. آري، اول وقت نماز است. بخواهيد از اين قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگذاريم.»
لشگر اعداء آن همه نزديک آمده بودند که صداي آنان را مي‌شنيدند. حصين بن تميم عربده کشيد:«اين نماز مقبول درگاه خدا نيست.» و اين گفته بر حبيب بن مظاهر بسيار گران نشست :« نماز از فرزند پيامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟» حصين بن تميم به حبيب بن مظاهر حمله‌ور شد و آن صحابي کرامتمند پير عشق نيز شير شد و با شمشير بر او تاخت و ضربه‌اي زد که بر صورت اسب او فرود آمد و حصين بن تميم بر خاک افتاد و يارانش او را از آن ميانه در ربودند
حبيب سخت مي‌جنگيد و آنان را به خاک و خون مي‌افکند که دوره‌اش کردند و مردي از بني تميم ضربه‌اي با شمشير بر سر او زد و ديگري نيزه‌اي که از کارش انداخت .«بديل بن صريم» از مرکب فرود آمد و سرش راازبدن جداکرد.حصين بن تميم اوراگفت:«من در قتل اوشريکم.سرش را بده تا بر گردن اسب خود بياويزم و در ميان لشکر جولان دهم، تا بدانند که من نيز در قتل او شرکت کرده‌ام. اما جايزه عبيدالله بن زياد از آن تو باشد.» پس سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب آويخت و در ميان لشکر جولان داد و بازگشت و سر را به بديل بن صريم رد کرد. حربن يزيد رياحي و زهير بن قين با پشتيباني يکديگر به درياي لشگر عمر سعد زدند تا امام و باقيمانده ي اصحاب فرصت نماز خواندن بيابند، چون يکي در لجه ي حرب غوطه‌ور مي‌شد ديگري مي‌آمد و او را از گير و دار خلاص مي‌کرد. تا آنکه پيادگان دشمن اطراف او را گرفتند و «ايوب بن مشرح خيواني» با مردي ديگر از سواران کوفي در قتل او با يکديگر شريک شدند و ياران، پيکر نيمه‌جان او را به نزد امام آوردند. حر گفته بود که در آخر، کارم به پياده شدن خواهد کشيد. امام با دست خويش خاک از سر و روي او مي‌زدود و مي‌فرمود:« تو به راستي حري، همان سان که مادرت بر تو نام نهاد، به راستي حري، چه در دنيا و چه در آخرت».
حسين ديگر هيچ نداشت که فدا کند، جز جان که ميان او و اداء امانت ازلي فاصله بود ... و اينجا سدره المنتهي است. نه ... که او سدره المنتهي را آنگاه پشت سر نهاده بود که از مکه پاي در طريق کربلا نهاد .... و جبرئيل تنها تا سدره‌المنتهي همسفر معراج انسان است. او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود:«من کان فينا باذلاً مهجته و موطنا علي لقاء‌الله نفسه فلير حل معنا، فاني راحل مصبحاً ان‌شاء‌الله تعالي.»
سدره المنتهي مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است، عقل بي‌اختيار. اما قلمرو آل کساء، ساحت امانتداري و اختيار است و جبرائيل را آنجا بار نمي‌دهند که هيچ، بال مي‌سوزانند، آنجا ساحت «اني اعلم ما لا تعلمون» است، آنجا ساحت علم لدني است، رازداري خزائن غيب آسمانها و زمين،‌ آنجا سبحات فناء في الله است و بقا بالله، و مرد اين ميدان کسي است که با اختيار از اختيار خويش درگذرد و طفل اراده‌اش را در آستان ارادت قربان کند .... و چون اينچنين کرد درمي‌يابد که غير او را در عالم، اختيار و اراده‌اي نيست و هرچه هست اوست. اما چه دشوار مي‌نمايد، طي اين عرصات! آنان که به مقصد رسيده‌اند مي‌گويند ميان ما و شما تنها همين «خون» فاصله است، تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمده‌اي اما از اين پس جاذبه ي جنون تو را خواهد برد ...طي اين مرحله ديگر با پاي پياده ميسور نيست، بال مي‌خواهد، و بال را به عباس مي‌دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد. اين حسين است که عرصات غايي خلافت تکويني انسان را تا آنجا پيموده است که ديگر جز ميان او مقصود فاصله نيست.
آنان که با چشم ظاهر مي‌نگرند او را ديده‌اند که بر بالين علي‌اکبر «علي الدنيا بعدک العفا» گفته است و بر بالين قاسم «عزوالله علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک ثم لا ينفعک.» و اکنون بر بالين ابوالفضل عباس مي‌گويد:«الان قد انکسر ظهري و قلت حيلتي» ، اما حجابهاي نور را که نمي‌بينند چه سان از هم دريده و رشته‌هاي پيوند روح را به ماسوي الله، چه سان از هم گسسته! نه ماسوي الله، که اينجا کلام نيز فرشته‌سان فرو مي‌ماند.
مردانگي و وفاي انسان نيز بتمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه‌ ي عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه فرات آيتي است که روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است که آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه مي‌کند. بعدها ام‌البنين (س) در رثاي عباس سرود :
يا من رأي العباس کر علي جماهيرالنقد
و وراه من ابناء حيدرکل ليث ذي لبد
انبئت ان ابني اصيب برأسه مقطوع يد
ويلي علي شبلي امال برأسه ضرب العمد
لو کان سيفک في يديک لمادني منه احد
دستان عباس بن علي قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد، اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بالهاي بهشتي نخواهد رست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علي (ع) پرنده آن آسمان باشد؟
فرشتگان عقل به تماشاگه‌ راز آمده‌اند و مبهوت از تجليات علم لدني انسان به سجده درافتاده‌اند تا آسمانها و زمين،‌ کران تا کران به تسخير انسان کامل درآيد و رشته ي اختيار دهر به او سپرده شود، اما انسان تا کامل نشود، درنخواهد يافت که دهر بر همين شيوه که مي‌چرخد، احسن است. چشم عقل خطابين است که مي‌پرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء .... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطائي باشد و او نبيند ... نه، مي‌بيند که خطايي نيست و هرچه هست وجهي است که بي‌حجاب، حق را مي‌نمايد. هيچ پرسيده‌اي که عالم شهادت بر چه شهادت مي‌دهد که نامي اينچنين بر او نهاده‌اند؟

رو در رويي نخست تن به تن بود و اولين شهيدي که بر خاک افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابي پير کوفي.
در زيارت الشهداي ناحيه ي مقدسه خطاب به او آمده است:«تو نخستين شهيد از شهيداني هستي که جانشان را بر سر اداء پيمان نهادند و به خداي کعبه قسم رستگار شدي. خداوند حق شکر بر استقامت و مساوات تو را در راه امامت،‌ ادا کند؛ او که بر بالين تو آمد آنگاه که به خاک افتاده بودي و گفت : «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» حبيب بن مظاهر که همراه امام بر بالين مسلم بود گفت:«چه دشوار است بر من به خاک افتادن تو، اگرچه بشارت بهشت آن را سهل مي‌کند. اگر نمي‌دانستم که لختي ديگر به تو ملحق خواهم شد، دوست مي‌داشتم که مرا وصي خود بگيري...» و مسلم جواب داد:«با اين همه وصيتي دارم.» و با دو دست به حسين (ع) اشاره کرد و فرشتگان به صبر و وفاي او سلام گفتند :«سلام عليکم بما صبرتم.»
دومين شهيدي که بر خاک افتاد، عبدالله بن عمير کلبي بوده است، آن جوان بلند بالاي گندم گون و فراخ سينه‌اي که همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به کربلا رسانده بود ... همسر او نيز مرد ميدان بود و تنها زني است که در صحراي کربلا، به اصحاب عاشورايي امام عشق الحاق يافته است.
مزاحم بن حريث در آن بحبوحه با گستاخي سخني گفت که نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگريزد که نافع بن هلال رسيد و او را به هلاکت رساند.
عمروبن حجاج که امير لشکر راست بود عربده کشيد:«اي ابلهان! آيا هنوز درنيافته‌ايد که با چه کساني در جنگ هستيد؟ شما اکنون با يکه‌سواران دلاور کوفه و رودرروييد، با شجاعاني که مرگ را به جان خريده‌اند و از هيچ چيز باک ندارند. مبادا احدي از شما به جنگ تن به تن با آنها بيرون رويد. اما تعدادشان، آن همه قليل است که اگر شما با هم شويد و آنان را تنها سنگباران کنيد از بين خواهند رفت».
عمرسعد اين انديشه را پسنديد و ديگر اجازه نداد که کسي به جنگ تن به تن اقدام کند. افراد تحت فرماندهي شمر بن ذي الجوشن، نافع بن هلال را محاصره کردند و بر سرش ريختند. با اين همه نافع تا هنگامي که بازوانش نشکست از پاي نيفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمر سعد بردند. عمر سعد و اطرافيانش مي‌انگاشتند که مي‌توانند او را به ذلت بکشانند و سخناني در ملامت او گفتند. نافع به هلال گفت:« والله من جهد خويش را به تمامي کرده‌ام، جز آنان که با شمشير من جراحت برداشته‌اند دوازده تن از شما را کشته‌ام. من خودم را ملامت نمي‌کنم، که اگر هنوز دست و بازويي برايم نمانده بود نمي‌توانستيد مرا به اسارت بگيريد...» و شمر بن ذي الجوشن او را به شهادت رساند. آنگاه فرمان حمله عمومي رسيد و همه لشکريان عمر سعد با هم به سپاه عشق يورش بردند. شمر بن ذي الجوشن با لشکر چپ، عمرو بن حجاج با لشکر راست از جانب فرات و عزره بن قيس با سوارکاران ... و کار جنگ آن همه بالا گرفت که ديگر در چشم اهل حرم، جز گردبادي که به هوا برخاسته بود و در ميانه‌اش جبنشي عظيم، چيزي به چشم نمي‌آمد. «عزره بن قيس» که ديد سواران او از هر سوي که با اصحاب امام حسين روبرو مي‌شوند، شکست مي‌خوردند،‌ چاره‌اي نديد جز آنکه «عبدالرحمن بن حصين» را نزد عمر سعد روانه کند که:« مگر نمي‌بيني سواران من از آغاز روز،‌ چه مي‌کشند از اين عده ي اندک؟ ما را با فوج پيادگان کماندار و تيرانداز امداد کن.»... و اينگونه شد. عمر سعد «حصين بن تميم» را با سوارکارانش و پانصد تيرانداز به ياري عزره بن قيس فرستاد و ناگاه باران تير از هر سوي بر اصحاب امام عشق باريدن گرفت و آنان يکايک در خون خويش فرو غلتيدند. ديري ....  

نويسنده:سيد مرتضي آويني

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:47)      [ <>   [ 30 ]   [ 31 ]   [ 32 ]   [ 33 ]   [ 34 ]   [ 35 ]   [ 36 ]   [ 37 ]   [ 38 ]   [ 39 ]   [ > ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.